تبليغاتX
بیشتر بگو تا بگویند تا بیشتر بدانی
به نام آن خدایی که تکیه بر نامش غروریست جاودانه

فرزندم!تو میتوانی ((هرگونه بودن))را که بخواهی باشی,انتخاب کنی.اما آزادی انتخاب تو چهار چوب حدود انسان بودن نیز همراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب ,سخن گفتن بی معنی است , که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس,هیچ چیز,انسان بودن یعنی چه؟انسان موجودی است که آگاهی دارد(به خود به جهان)و میآفریند(خود را و جهان را) و تعصب میورزدو میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق.این خیلی معنی دارد.رفاه,خوشبختی,موفقیتهای روزمره ی زندگی و خیلی چیزای دیگر به آن صدمه میزند.اگر این صفات را جزئ ذات آدمی بدانیم,چه وحشتناک است که میبینم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال میشود.انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود,علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند.تا هر چه میخواهی باشی باش,اما..............آدم باش.

                                                                          قسمتی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی

                                                                             منبع: طرحی از یک زندگی

خدایش بیامرزد و نامش برا همیشه زنده باد

خدایا دیده ایی به ما عطا کن تا در اینجا که هستیم نمانیم تا گامی برداریم چون دکتر شریعتی برای بودنی ,فریاد از بیعدالتی ها,جلوگیری کردن از تغییر مفاهیم و به دست آوردن آزادی انسانی و….

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:56  توسط یک قطره  | 

درود
از دوستان شنیدم که این وبلاگ بوی غم میده و اینکه مطالبش بی بار و مفهومه و....
منم واجب دیدم یک متن در این مورد بنویسم و قصد کردم به چنین نوشتاری خاتمه بدم
این وبلاگ زمانهایی آپ میشده که دقیقا حوصله هیچ کاری رو نداشتم شاید در هفته یک بار و یا در ماه یک بار
اصلا برام مهم نبود که ارزشمند باشه یا نباشه
باره مفهمومی داشته باشه یا نه
البته نه اینکه همش چرت و پرت باشه هاااا نه!
بعضی از مطالب حرفایی داشته.
هر کسی زندگانی خودشو داره و به پیش میره و جاهایی رو هم میزاره صرفا واسه وقت گزروندن,منم این وبلاگ واسه اون زمانهام بود
دیگه چنین جنبه ایی نداره و البته دیگه قرار هم نیست وقت بگزرونم
خوب با جملاتی زیبا این متن هم تموم میشه:
الماس همان تکه ذغال سیاه و بی ا رزشیست که هیچ وقت جا نزد و از کار و تلاش باز نایستاد.

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 12:41  توسط یک قطره  | 

به نام خداوندگارم
درود
امروز امتحان معماری جهان داشتیم.بعد مدتها حس این اومد یک کتاب درسی رو بخونم که شب گذشته یک مقداری خوندم و امروزم نشتیم بخونیم که از فکر کنم200-250 صفحه 80 صفحه رو خوندم و رفتیم دانشگاه,به مثال میخواستم اونجا بشینم ادامه بدم که حداقل بخونم ببینم تو جهان چی گذشته َحسش دیگه رفت.البته 5 دقیقه قبل از امتحان یک حسی گفت حداقل 4 تا عکس نگاه کن.
امتحانم دادیم بد نبود اما مثل همیشه مهم نبود-نیست.
12 سال امتحاناتو حوب دادیم چی شد؟اخرش اینجا هستم.چی یادمه از امتحاناتی که دادم-ریاضی و فیزیک خوندم و الان دارم میرم کلاسه طراحی-نمیدونم شاید حکمتی بوده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از وقتی از شیراز برگشتم تو فکر پارسه(همون تخت جمشید که اسمه اصلیش اینه)برام جالب بود.همیشه دیدمش,صداشو شنیدم,اما این بار احساس حقارت,ضعیفی عجیبی وجودمو در بر گرفت.
واقعا ما چرا اینطوری شدیم؟
احساس میکنم همش درگیره حواشی هستیم تا به اصل موضوع بپردازیم.
انگار هیچ کس به حرفه ی خودش نمیپردازه
هر کسی به کاری که دیگری انجام باید بده سرک میکشه
نمیدونم.
الان دارم شعر داریوش رو میگوشم:
وطن اینجا کسی فکر کسی نیست ...............
من میگم وطن, فکر کسی بودن پیش کش,کسی فکره خودش و هستی و وطنش و هم نسیت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:37  توسط یک قطره  | 

یک چیز جالبناک کشفیدم.
توضییح اولیه:محبت کردن هم حد را میطلبه.اکه کوهی از محبت باشی,باید چشاتو باز کنی,اگه ظرفیتش به اندازه یک کاسه است به همون اندازه باهاش باشی که اگه حواست نباشه .....
حالا این باشه یک طرف
جدیدا فهمیدم که آقایون شدیدا تو این زمینه حساسن==,یعنی خدا نکنه صحیتت از یک بار به 2 بار برسه-خدا نکنه حس کنه داری میبینیش(حالا شاید از جلو چشات رد شده باشه هااا)-خدا نکنه فکر کنه کمی بش ارزش میدی(غافل از اینکه ارزش دادن تو ذات ادمیزاده) ==هیچییییییییییییییی اینا یعنی, اون بابا دچار توهم میشه-فکر میکنه خبراییه-فکر میکنه نه اینکه دوستش داریااااا,نه!!! بلکه عاشق شدی.(درجات فرق داره-بسته به تفکر داره)
خدایا به همگان عقل عطا کند.
به خانمها و آقایون جسارت و بیان, که اگه چیزی تو دلشونه بگن و این جوری نباشه که توهمات بافته بشه ولی فقط باد و هوا باشه.
این دعا واسه شماها و یک دعا واسه خودم و امثال من:خدا به ما انرژی بیشتر بده تا این حس اینکه میدونیم نمیدونیم بر ما غلبه نکنه تا تمام تلاش و انرژی  واسه دونستن استفاده بشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:32  توسط یک قطره  | 

قصد داشتم با صحبتی در مورد سفر بلاگو به روز کنم -حرف زیاد داشت

اما خدارو شکر به خوبی و خوشی رفتیم و بازگشتیم و نمردیم و زنده موندیم

امروز سکوت کل وجودمو در بر گرفته و از صبح هیچ درس و کاری واسه دانشگاه انجام ندادم البته دیروزم هیچ کاری نیانجامید ولی خوب سکوت در وجودم این چنین نبود

اومدم متن بنویسم از سفر ۳ خط نوشتم و بیخیال شدم-تعدادی وب سر زدم و یک جا یک سوال که قبلا بش فکریده بودم و دیدم که البته تو بلاگ ازش حرفیده بودم

رفتم به پستهای قبلیم و اون مطلبو دوباره خوندم(بعضی وقتا خوندن مطلب خوده آدم زیباتره)

به هر حال اون مطلب در مورد زنها بوده و کلا جملاتی که به خانمها نسبت داده میشه

ضعیفه..........

حراف..............

بی فکر.................

اینم اون آرشیوی که توش در این مورد صحبتیدم

http://ourtext.blogfa.com/8506.aspx

http://ourtext.blogfa.com/8507.aspx

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 9:54  توسط یک قطره  | 

به نام خداوندگارم

باز هم مینویسیم که بگوییم زنده ایم و داریم پیش میریم.

جدا چقدر مطمئنیم که این همه زمانهایی که گذشت جدا گذشته

؟شاید تو ذهنمون هک کردن؟

شاید خواب دیدید که بودید و تازه بود شدید؟

شایدم الان خوابید؟

.....................

............

خیلی از این چقدر مطمئنید ها وجود داره اما از بیانشان میگذریم.اگه زیاد بفکرید امکان داره یک کمی قاطی کنید.

خوب اول از آپ نکردنه مدت طولانی بگم که شرمنده احوالاته ورزشی همتون.این مخه من هم کمی درگیرهَ اینم انشالله درست میشه.یک هو دیدید همین فردا آپ کردم دیدید رفتم واسه ۱ هفته دیگه شایدم بیشتر.آپ کردن شدیدد به حس و حال و دل آدم بستگی داره.

خوب به سلامتی سفر اصفهانو رفتیم و گذشت که الان میخواییم بریم شیراز

خوشم میاد از مسئولینمون .میدونید چرا؟آخه باعث میشن من بلاگ به روز کنم,آخه دلم نمیاد ازشون نگم.

اعلام شد میریم شیراز

همه گنگ نگاه میکردن

با لحنی سرد شنیدم میگن :جدیه؟(مگه ما شوخی هم داریم؟)

دیدم با دوباره تکرار دوباره رنگهای سرد جاشو به رویی باز داد که واقعا میریم؟

عرضم به حضور شما که میدونید چرا سرد بودن؟چون باور نکردن که میریم!!!نه که اونطوری رفتیم اصفهان انگار باید یک بحث یا چه میدونم یک چیزی میشد تا سفر شیراز بریم.آخه مگه بی دردسر هم میشه رفت جایی؟

ما هم گفتیم باز خدا رو شکر که یک دفعه یک کار به راحتی پیش رفته.

این شد که منتظر موندیم تا الان که نزدیکه سفره,که داریم صداهایی میشنویم

حدس میزنید چه صداییه؟

بعلههههههههههه

اینم صدای سنگ انداختنه

من نمیدونم اینا چه.... که همش دوست دارن اذیت کنند.خوبه خودشون اعتراف میکنند وقتی دانشجو بودن چه ها میکردن و واسه چه چیزای ..... سر و صدا میکردن

حالا ما ساده وچه!!!شهرستانی!!!!

اصلا من کلا تو کاره اینا موندم که چقدر به فکره ما هستند ,نمیخوان که با سردی بریم سفر-میخوان یک هیجانی به ما وارد کنند بعد بریم سفر,میخوان ما رو واسه هر رخدادی در هر ثانیه از زندگانی آماده کنند.خلاصه آدم تو دانشگاه فقط درس که یاد نمیگیره باید زندگانی هم آموخت ما چون بچه ایم نمیفهمیم.

خوب برا همتون آروزی موفقیت میکنم و امیدوارم همیشه کاراتون خوب پیش بره

این متنو 3-4 روز نوشتم و خبر جدید قراره فردا شب بحرکتیم.

انشالله درست میشه(من کشته این ۳ کلمه هستم)

پی نوشت:میریم سفر.وساه سفر آماده میشیم.اما آیا واسه اون سفرم آماده هستیم?

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11:32  توسط یک قطره  | 

خجسته ترین و مبارکترین لحظه ی زندگیتان لحظه ای است که متعهد می شوید حقیقت را بشناسیدَ حقیقتی چنان محکم و استوار که خلل ناپذیر باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:16  توسط یک قطره  | 

بسیار درخشان,خانمها زمانی پیشرفت میکنند که قربانی زن بودنشان نشوند,وپارچه را به کتاب ترجیح ندهند

 نظر دکتر شریعتی نسبت به یکی از شاگرداش

البته الان آقایون هم چنین جمله ایی براشون سازنده است

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:57  توسط یک قطره  | 

به نام خداوندگارم

سیاست....اخم.....ناراحتی.....دعوا.....ناسازگاری...........................

1000 تا کلمه ی ناراحت کننده ی دیگه که وقتی همین چند تا رو مینوشتم برا هر کدومش یک زندگی که در دوروبرم هست به یادم میومد

واقعا آیا این 2 روز زندگی ارزش داره که این طوری باشیم باهام؟؟؟

از کجا معلوم که من که دارم الان این متنو مینویسم فردا زنده باشم که بازم متن بنویسم؟نمیدونم چرا آدما اینطوری هستند!!!!

نمیدونم شاید منم عین همینا بودم !

فکر به مرگ خوبه بهتون میگم که حتما به مرگ خودتون یا ادمایی که اطرافتون هستیند فکر کنید به این فکر کنید که شاید فردا یا 1 ساعت دیگه نباشند.

کلا ادمی هستم که هرس میخورم اما ناراحت شدنم کم بود اما الان دیگه اصلا...

نمیدونم خدایا

شاید چون دوستم میداری برام حوادثی را بوجود آوردی که این چنین بیاندیشم

زندگی خیلی جالبه,طوریه که حتی امکان داره ساعتی بعد نباشی,

ما چه اعتماد به نفسی داریم که اینطوری زندگی میکنیم که انگار انقدر زنده هستیم تا اگه کسی از ما ناراحته یا از کسی ناراحتیم یا..... بر طرفش کنیم.

بعده اون تجربه ی بازیبا(که فقط برا من زیبا بود)و بعدش هم اون خواب بازیبا(که فقط برا خودم حرف داشت توش)یک جریان کوچولوی جالب:

همین شنبه ی گذشته تو راه دانشگاه بودم که اتفاقا با 2 تا از همکلاسیها هم راه شدم,از یک مسیری از هم دور شدیم,داشتم از خیابون رد میشدم که یک تصادف کوچولو کردم ,البته چیزیم نشد(فقط کمی دستم زخمی شد) و سالم و سرزنده با کمی شکه شدن رفتم دانشگاه.آیا کسی فکرشو میکرده که چنین اتفاقی افتاد؟

مسلما نه!!!!

من همون آدمه قبلی !!! با رفتار قبلی و.....

خیلی راحت میتونستم توی این جریانهایی که میتونه اتفاق بیافته دیگه نباشم,نه تنها من بلکه همه ی ما.

مردن و نبودن خیلی راحتتر از اون چیزیه که حتی بخوایم فکرشو بکنیم

پس:

سعی کنیم,همه رو دوست بداریم,به همه محبت کنیم,خوب باشیم و خوبی کنیم,وفکر نکنیم وقت زیاده واسه همه چیز و اینم آویزه ی گوشمون کنیم اگه سختی هست تو زندگی میگذره و رنگش رو خواهد باخت.(البته حاله خودم بهتر و با نشاط تر از همیشه میگم یا خوبی کن یا بمیر).

پی نوشت:دوست دارشتم از تک تک آدمهایی که اطرافم هستند بپرسم اگه بفهمن من 6 ماه دیگه زنده هستم و میتونن منو ببینن چطور خواهند بود؟(قصد داشتم اینو تو اس ام اس از همه بپرسم اما میدونم خیلی ها از شنیدنش هم ناراحت میشن,دیگه از فکرش اومدم بیرون که بپرسم)اما خوب اینجا هم عالمیه که من توش هستم و حضور دارم,از شما ( از عالم حقیقی میشناسید ,یا همین عالم مجازی) میپرسم,که اگه...

خوشحال میشم که به این سوالم جواب بدید,پس ما هایی که آنقدر فرصت خوبی کردن نداریم,همدیگرو خوشحال کنیم که من هم با نظراتتون خوشحال میشم.

خدا نگهدارتان که وجودمان از اوست,و نبودنمون نیز با اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 17:36  توسط یک قطره  | 

سلام

این دومین متنیه که برا امروز مینویسم نه که کلا سرم خلوته برای همینه,

انتخابات بحث داغه این روزای مملکتمون که از میدانه طالقانی شاهی که کلا مشخصه.

دیروز برا کارام رفته بودم بیرون و مسیرم به میدان وسط شهر(میدانه طالقانی)میخورد که رفتم.کلا زیباست که تو شهر موزیک پخش بشه اما این مدلیش دیگه آخرشه اونم چی انواع موزیکها,نمیدونی چه آهنگی میشه وقتی به گوشت میرسه اخه نه که هر کاندیدی یک طرفه میدونو گرفته(طرفدارای جناب ملک ,سامی یوسف میگوشن,اونطرفتر جناب رعیت با سخنرانی بسیار با زیباش میخواد نصف فضای میدان به صداش گوش بدن, اونطرفتر جناب بزرگ نیاو......

حالا اینا همه جمع شدن دوره میدون که با هم اینو بخونن برا مردمانه این شهر و سامون:

دوره میدونه....هویج,هویج

سبزی گرونه...هویج,هویج

بگم کی میمونه(تو کفه رفتن به مجلس)....

خلاصه اینکه ستادها پره از جوانانه پر شور و حال که بسیار زیبا به فعالیتها ادامه میدهند تا کاندیداشون بره مجلس.

منم که کلا بخاطره پروژه دانشگاه که کلی کار داره به هیج دعوت و یا کمکی جوابه نه نمیدم,عرضم به حضوره اقدستون که همراه خواهر میریم دندانپزشکی,معلم میشیم تا یاد بدیم,به بحثهای بازیبایی که هست میگوشیم تا سر در بیاریم دنیا دسته کیه و این که بخث میسازم که ببینم کی این بین آدمه(ملاکه رای دادنم)و.....

خلاصه اینکه با پدر کلی صحبت میشه در مورده افراد (که بابا چندینها شونو(کاندیدای مهم شهر) رو کامل میشناسه,چون یک جورایی باهاشون برخورد داشته)و دارم به نتایجی میرسم .

جالب اینه که بچه ها طرفداره یکی هستند ولی دارن حرفهای الانشو میشنون و از کار کردش اونطوری که باید خبر ندارن و از کارکردهای ادمهایی که باید بدونن بیخبرن .

پی نوشت:طرفدار بودن عالیه اما باید خوب دید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 17:32  توسط یک قطره  |